
ایران، ققنوس است. از خاکستر بر می خیزد! نویسنده: بابک ابراهیم پور* تقدیم به سجاد نیرومند، برای رنج های مشترکمان.. احمد گفت: ((هزار بار بهت گفتم. برو پیش این دعانویسه؛ کارتو راه میندازه.))بهزاد جواب داد: ((باز این مزخرفات رو تحویل من نده. مثلا تو رفتی، زندگیت از این رو به اون رو شد؟!))- نه حالا در این حد. ولی خب کاملا حس می کنم اون نحسی ای که رو زندگیم افتاده بود، از بین رفته یا حداقل کمرنگ تر شده. دیگه اونقدر پشت سر هم اتفاق بد برام نمیفته. تو نحسی افتاده...
ادامه مطلب
ایران، ققنوس است. از خاکستر بر می خیزد! نویسنده: بابک ابراهیم پور آقای ژ هنگامی که به تخت خواب رفت، پیش از آن که چشمانش را ببندد، کابوسِ بیداری هر شبه اش را مرور کرد. به این فکر کرد که از زمان بازنشستگی اش از اداره که حالا دو سال از آن می گذرد، چقدر به طرز وحشتناکی تنها و فراموش شده. آدم های دور و برش درست بعد از بازنشستگی اش، ناگهان غیبشان زد. جوری گم و گور شدند، انگار که هیچوقت نبودند. حالا دو سالی می شد که به طرز وحشتناکی به این پی برده بود که آدم های ...
ادامه مطلب
نویسنده: بابک ابراهیم پور داستانی از من در سایت سایه ها...
ادامه مطلب
داستانی به قلم بابک ابراهیم پور در سایت چوک: "با من سقوط کن مصدق"...
ادامه مطلب
نويسنده: بابک ابراهيم پور *به زنان سرزمینم. دود سیگار تمام خانه را کدر می کرد. زن همچنان که هق هقِ گریه و سرفه اش تلفیق میشد با صدای گرفته داد زد: ((خیلی نامردی، خیلی پستی!))- خفه شو هرزه. آدمت می کنم. یا آدم میشی یا میکشمت... حالا انقدر پر رو میشی که دیگه به حرفم گوش نمیدی؟ آزادت گذاشتم هرجا دلت بخواد میری، چشم و گوشت وا شده... با مردا ی هیز و جلف دم خور میشی. فکر کردی من سیب زمینی ام؟... (برای چ...
ادامه مطلب
xa0 يک روز کسی می آید که دستانش بوی بهار می دهد یک روز کسی می شتابد و دوده های شب را از وجودم می زداید می دانم طلوع قشنگت را روزی از درون خورشید پرواز می کنی و قلبم را به تشعشعات عشق ات آینه وار به نور صیقل می دهی روزی ظهور می کنی ناگهان و من تمام تلخی های سینه ام را به روی شب قی می کنم روزی که از لبانت رز می شکوفد چه زیبا می شود که بهشتی برین خواهیم ساخت مریم من عیسی یت یقین دارد روزی پیامبر گونه نازل می شوی و هیچ یهودایی توان تصلیب مرا نخواهد داشت مریم من وقتی می آیی که قلبم به صور اسرافیل آن ...
ادامه مطلب
1: من بابکم اژدهایی که از دهان زخمی اش کلام ساطع می شود خرمدینان را جمع می کنم با پرچم سرخ و کلام معجزه ای می شود به نابودی تباهی در شب دیو کشان قلم ها برنده ترین اند من اژدهای تاریکی ام پیامبر عصیانگر عصر سقوط! xa0 ####### xa0 2: پاییز می رسد اما تو تابستانی در گرمای دستانت داری که وجودم را به سرمای کشنده مقاوم می کند! xa0 ####### xa0 3: یک روز کسی می آید که دستانش بوی بهار می دهد! xa0 ####### xa0 4: قلم کم می آورد در ثنای تو از کدامین کتاب مقدس برخاسته ای بانو؟ xa0 xa0 بابک ابراهیم پور...
ادامه مطلب
18 مرداد 1395 به همراه چند نفر از بچه هاي دانشگاه براي شرکت در جشنواره سراسري علمي-ادبي-هنري به تبريز رفتيم. من در رشته ي داستان کوتاه شرکت کرده بودم. 17 نفر از نويسندگان منتخب کشور در تبريز حاضر بودند. متاسفانه من عليرغم اميد زيادي که داشتم xa0جزو سه نفر اصلي انتخاب نشدم و رتبه ي پنجم رو کسب کردم. اما جدا از تمام اين چيزها؛ خوبي اين جشنواره ها اين است که با فضا ها و آدم هاي جديد آشنا مي شويم و تجربه مي کنيم. وحيد آقاکرمي يکي از داور هاي ما بود که مي دانم هيچوقت نامش از ذهنم پاک نخواهد شد. چيز ه...
ادامه مطلب