نويسنده: بابک ابراهيم پور
*به زنان سرزمینم.
دود سیگار تمام خانه را کدر می کرد. زن همچنان که هق هقِ گریه و سرفه اش تلفیق میشد با صدای گرفته داد زد: ((خیلی نامردی، خیلی پستی!))
- خفه شو هرزه. آدمت می کنم. یا آدم میشی یا میکشمت... حالا انقدر پر رو میشی که دیگه به حرفم گوش نمیدی؟ آزادت گذاشتم هرجا دلت بخواد میری، چشم و گوشت وا شده... با مردا ی هیز و جلف دم خور میشی. فکر کردی من سیب زمینی ام؟... (برای چند ثانیه سکوت سنگینی برقرار شد و بعد ادامه داد) اون مردک کی بود بهت پیامک داد فردا فلان کتاب رو براش ببری؟ چقدر هم خودمونی حرف میزد: ((مریم خانم جهت یادآوری میشه اون کتابی که قولشو دادی برام بیاری؟)) مریم خانم و کوفت! مریم خانم و زهر مار!
- تو هیچی نمی فهمی... هیچوقتم حالیت نمیشه که منم مث تو آدمم، حق دارم زندگی کنم. حق دارم نفس بکشم. حق دارم بیرون برم. حق دارم بنویسم... اون بیچاره پسر خوبیه. وضعیت مالی خوبی نداره، نمیتونه کتاب بخره، ازم خواست براش کتاب ببرم. همین... از من کوچیکتره، می فهمی؟ جای بچمه!
- دهنتو گل بگیر. هرچی هیچی نمیگم روز به روز بیشتر برام شاخ و شونه می کشی... اصن چی می نویسی تو؟ یه مشت خزعبل می نویسی و میری تو اون جمع پر از کثافت می خونی و مردها برات به به و چه چه میکنن؟ دیگه چی؟! چه غلطا... چی می نویسی؟ چرا نمیدی بخونمش؟ این چیزا رو می نویسی که زن های دیگه رو هم شبیه خودت کنی و اونا رو به جون شوهراشون بندازی؟
مریم روی زمین افتاده بود. اشک هایش را پاک کرد. یک دستش را بر چشم کبود و دست دیگرش را بر پا ی ضرب دیده اش گذاشت و در گوشه ی خانه به یک طرف غلتید و دیگر هیچ نگفت. شوهرش همچنان پشت هم سیگار می کشید. فضای خانه پر از دود و نیکوتین میشد. بعد از چند دقیقه مرد از جایش بلند شد و نگاه چندش آوری به همسرش انداخت و به دستشویی رفت. وقتی برگشت مریم را دید که با موهای بهم ریخته روی کاناپه نشسته و هق هق می کند و یک کیسه یخ روی چشمانش گذاشته. مرد روبرویش نشست و با حقارت گفت: ((چی میشد تو هم مثل بقیه زن ها بودی؟ هان؟ بقیه زندگی نمی کنند؟ فقط تو زندگی می کنی؟ این زندگیه؟ نه بچه ای داریم، نه شادی داریم، حتی یه غذای درست و حسابی جلوم نمی ذاری. همش سرت تو کاغذ و کتابه. معلوم نیست چی می نویسی اصن! هی میگن عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمونا بستن؛ این بود؟ گه خوردن. یکم به شوهرت برس. آدمای همسن ما الان بچشون میره مدرسه اما تو... همش مقاومت می کنی... (و بعد بغضش ترکید و زار زد) من صبح تا شب میرم زیر ماشین مردم جون میکنم، دست و صورتمو با روغن سیاه می کنم که زندگیم این باشه؟ اون جلسه ی کوفتی چی داره که هر هفته واسه رفتن به اونجا کلی برنامه ریزی می کنی؟... اصن یه بارم شده باید باهات بیام ببینم چه غلطی می کنی اونجا)).
- باشه بیا. همین فردا باهام بیا. من که هیچوقت با آرایش نمی رم اونجا. همیشه پوششم مناسبه و حتی یه نفر بهم نگاه بد نکرده. بیا ببین که اونجا هیچ خبری از اون توهمات کثیفت نیست. ببین که بجز ادبیات راجع به هیچ چیز حرف نمی زنیم.
- هه زکی. ادبیات؟! ادبیات برات نون و آب میشه؟ با ادبیات می تونی شکمتو سیر کنی؟ بدبخت دو روز بهت خرجی ندم از گشنگی می میری! تو این دنیا فقط باس حمالی کنی و پول درآری، پول! کتاب و ادبیات و این مزخرفاتو بزار دم کوزه آبشو بخور. الان خودم سه کلاس بیشتر سواد ندارم ولی آقای خودم هستم. خب خودمو تو درس و کتاب غرق می کردم که چی بشه؟ بشم یه دیوونه ای مث تو؟
- وای چقدر خستم کردی اکبر. اگه می دونستم همچین آدمی هستی هیچوقت زنت نمی شدم. با تمام وجود تو روی پدر و مادرم وامیستادم تا به اجبار منو به تو ی احمق ندن. اوایل که اومدی خواستگاریم با اینکه بی سواد بودی فکر می کردم آدم خانواده دوستی هستی و هیچوقت اذیتم نمی کنی، اما... حالا دست روم بلند می کنی. ازت خسته شدم. کاش پدر و مادرم میدونستن که واقعا چه آدمی هستی. اونوقت هیچوقت به این وصلت اصرار نمی کردن. واقعا دیگه کم آوردم... من داستان می نویسم که از این فضای ترس و وحشتِ تو خونه فرار کنم. می نویسم که از حقیقتِ زندگیم فرار کنم.
- خوبه خوبه، واسه من حرف های گنده گنده نزن. فردا میام اون جلسه ی کوفتی ببینم چه خبره.
خورشید از آسمان فرار می کرد. با اینکه هنوز دقایقی تا شب مانده بود، مریم چند مسکن قوی خورد و روی کاناپه به خواب رفت. اکبر سیگار و فندکش را گرفت و به بالکن رفت. همچنان که دود غلیظ را بیرون می داد، با سبیل هایش ور می رفت و به فردا فکر می کرد. یک ساعتی همانجا کز کرد و بعد که سرما سر طاسش را سوزاند، بلند شد و با شکم گرسنه به رخت خواب رفت.
***
فردای آن روز، مریم و اکبر آماده شدند تا به جلسه بروند. اکبر همچنان که داشت لباس می پوشید به زنش نگاه کرد. چشمانی سبز و زیبا که زیر یکیشان را کبودی و خون مردگی فرا گرفته بود.
- مریم یه عینک دودی بذار رو چشت که کبودی معلوم نباشه.
- باشه. تو هم حداقل اون سبیل و چندتا دونه تار موهاتو مرتب کن که جلو دوستام آبروم نره. خواهش می کنم.
اکبر با چشم غره ای به سمت آینه رفت. دقایقی بعد آنها در انجمن ادبی بودند. با کمی تاخیر رسیدند. تقریبا همه اعضای انجمن آنجا بودند اما جلسه هنوز شروع نشده بود. همینکه وارد شدند همه برگشتند و به آنها خیره شدند. مریم زرد شد و اکبر برای همه قیافه می گرفت و سر تکان می داد. عینک دودی همچنان بر چشمان مریم بود. همه با تعجب نگاهش می کردند. رفتند و روی صندلی نشستند. مکان جلسه کوچک بود. صندلی ها در اطراف اتاق به صورت نیم دایره چیده شده بودند. دختران و زنان، خوش بر و رو و بزک کرده نشسته و طلبکارانه پاهایشان را روی هم انداخته بودند. پسران جوان هم غالبا با صورت هایی تراشیده و موهایی شانه زده در آنجا حضور داشتند که بوی عطرشان کل آن فضای کوچک را پر کرده بود. همه زیر چشمی به اکبر نگاه می کردند و دم گوشی درباره اش پچ پچ می کردند. اکبر نزدیک زنش شد و به آرامی گفت: ((همیشه این صندلی ها انقدر بهم نزدیکه؟ همیشه انقدر به هم می چسبین؟ مردا هم هستن. لعنتی!)) و بعد دندان هایش را بهم سایید.
- عزیزم چرا انقدر خودتو ناراحت می کنی؟ من هیچوقت به جز تو نزدیک مردی ننشستم. به خدا راست میگم. همیشه پیش دختر های کلاس می شینم.
همه در انتظار شروع جلسه بودند که پسر ریز نقش و لاغر اندامی که ریش های بورش تکه تکه درآمده بود وارد شد و کنار اکبر نشست. یک تسبیح دانه درشت روی گردنش خودنمایی می کرد و عینکی ته استکانی روی چشم هایش بود. پسر سلام و علیکی کرد و رو به مریم گفت: ((خانم سلیمانی اون کتاب رو برام آوردین؟ خیلی مشتاقم شروع کنم به خوندنش)).
مریم سری تکان داد و کتاب را از کیفش در آورد. اکبر بلافاصله کتاب را از دستش قاپید و به سینه ی پسر کوبید. پسر با صدای لرزانی تشکر کرد و اکبر هم نفس عمیقی به صورتش روانه کرد.
پسر جوان رو به جمعیت گفت: ((راستی دوستان، آقای ابراهیم پور دیشب به بنده اطلاع دادند که امروز به دلیل بیماری دخترشون نمی تونند تشریف بیارند. گفتند که امروز طبق روال همیشگی، خودمون جلسه رو اداره کنیم. خب، کسی داستان داره برامون بخونه؟))
مریم بی درنگ دستش را بالا آورد و پسر به اشاره ی سر به او گفت که داستانش را بخواند. بقیه پچ پچ کردن را تمام کردند و به مریم گوش دادند. دقایقی گذشت... . داستان تقریبا طولانی بود اما مریم همیشه جوری می نوشت و می خواند که آثار خستگی در صورت هیچکس نمایان نمی شد. مشخص بود که همه با لذت داستان را می شنیدند اما هرچه می گذشت صورت اکبر بیشتر درهم می شد. آنقدر لب و چشمان و ابروانش جمع شد و پوستش به کبودی زد که حالا همه به جای شنیدن داستان، به اکبر نگاه می کردند. سوراخ های دماغش گشاد شده بودند و هوا با فشار زیادی خارج می شد. مریم همچنان با شور سطر ها را می خواند. اکبر زنش را نگاه می کرد. صورت همسرش تمیز و بدون هیچ آرایشی خیلی ساده و زیبا جلوه می کرد. شال و مانتوی یکدست سبزش هم که کاملا مناسب و پوشیده بود. اکبر داشت منفجر می شد: ((کجای کار می لنگه؟ اینا چیه که زنم داره می خونه؟ زنمو مث خودشون دیوونه کردن)). اکبر دستانش را مشت کرده و فقط منتظر یک جرقه بود. ناگهان پسر بغل دستی اش به آرامی در گوشش گفت: ((خانمتون فوق العاده س. خیلی خوب می نویسه...)) سیلی محکمی به صورت پسر خورد و او را نقش زمین کرد. مریم جیغ کشید و افراد حاضر در جلسه از ترس در جای خود میخکوب شدند. مریم داد زد: ((چه غلطی کردی بیشعور؟ چرا اینجوری می کنی؟))
- خفه شو، فقط خفه شو. (رو به پسر می کند) زن من فوق العاده س؟ زن من؟ حرومزاده ی بی شرف!
یک لگد محکم به پهلوی پسر جوان زد. ناله اش فضای کوچک اتاق را درید. اکبر به دیوار مشت می کوبید.
- آرمان کیه زنیکه هرزه؟ هان؟ آرمان کیه که عاشقش شدی و خاطراتتو نوشتی؟ آرمان کیه که می برتت رستوران و برات هدیه می خره؟ هان پدرسگ؟ آرمان کیه که همش برات شعر می خونه لعنتی؟
- چی میگی روانی؟ این داستانه! زندگینامه ی خودم نیست که! آرمان یه آدم خیالیه، از تخیلم درآوردمش. شخصیت داستانمه. تا حالا داستان خوندی؟ چیزی از هنر می فهمی اصن؟
- دهنتو ببند پتیاره. میگم آرمان حرومزاده کیه؟
یک مشت روانه ی دهان زنش کرد. صدای خُرد شدن دندان ها آمد. مریم بر زمین افتاد و عینکش پرت شد. همه چشم کبودش را دیدند. خون تف می کرد و اشک می ریخت. چندتا از دختر ها رفتند کمکش کنند اما با غرش اکبر عقب نشستند. اکبر زنش را کشان کشان و سیلی زنان با خودش برد. پسرک هنوز نقش بر زمین بود و به خودش می پیچید. بقیه افراد هم بهت زده به خونابه ی کشیده شده بر زمین نگاه می کردند.
***
ساعاتی از نیمه شب گذشته بود که صدای تق تقِ دروازه به گوش رسید. پیرزن چادرش را سر کرد و با عصا آرام و شمرده به سمت در رفت. با لحنی مضطرب گفت: ((کیه این وقت شب؟)). صدای آشنایی شنید. بلافاصله در را باز کرد و اکبر همانجا خودش را در آغوش مادرش انداخت و زار زار گریه کرد. روی دستانش قرمزیِ لزجی نمایان بود که چادر مادر را هم قرمز کرد. گریه می کرد و می گفت: ((مامانی، پتیاره را کشتم، قاتلِ جونمو کشتم، حالا می تونم زندگی کنم؟ حالا می تونم نفس بکشم؟!)) پیرزن او را در آغوشش فشار داد و هیچی نگفت.
پایان
برچسبها: داستان, داستان کوتاه, بابک ابراهيم پور, حق زن
+نوشته شده در سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۶ساعت ۱۲:۷ ب.ظ توسط بابک ابراهیم پور |
ققنوس...
ما را در سایت ققنوس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 4:32