
ایران، ققنوس است. از خاکستر بر میخیزد!«آواز ققنوس» منتشر شد! این کتاب نخستین رمان من، پس از تجربهی چاپ پنج مجموعهداستان است. ادبیات برای من امکان تجربهی فضاهای متفاوت و فرمهای تازه است. سعی کردم پس از تجربهی چاپ پنج مجموعهداستان، خودم را در قالب رمان هم محک بزنم. امیدوارم که «آواز ققنوس» در نظر مخاطبان اثر موفقی باشد و نظر خوانندگان را به خود جلب کند.رمان «آواز ققنوس» زندگی یک استاد دانشگاه به نام «بهزاد کامروا» را در سال ۱۳۳۹ روایت میکند که خودآگاه یا ناخودآگاه، به درون التهابات و طوفا...
ادامه مطلب
نویسنده: بابک ابراهیم پور* تقدیم به سجاد نیرومند، برای رنج های مشترکمان.. احمد گفت: ((هزار بار بهت گفتم. برو پیش این دعانویسه؛ کارتو راه میندازه.))بهزاد جواب داد: ((باز این مزخرفات رو تحویل من نده. مثلا تو رفتی، زندگیت از این رو به اون رو شد؟!))- نه حالا در این حد. ولی خب کاملا حس می کنم اون نحسی ای که رو زندگیم افتاده بود، از بین رفته یا حداقل کمرنگ تر شده. دیگه اونقدر پشت سر هم اتفاق بد برام نمیفته. تو نحسی افتاده تو زندگیت. طالعت نحسه! چاره ات، رفتن پیش همین دعانویسه س!- رد دادی احمد، رد داد...
ادامه مطلب
نویسنده: بابک ابراهیم پور آقای ژ هنگامی که به تخت خواب رفت، پیش از آن که چشمانش را ببندد، کابوسِ بیداری هر شبه اش را مرور کرد. به این فکر کرد که از زمان بازنشستگی اش از اداره که حالا دو سال از آن می گذرد، چقدر به طرز وحشتناکی تنها و فراموش شده. آدم های دور و برش درست بعد از بازنشستگی اش، ناگهان غیبشان زد. جوری گم و گور شدند، انگار که هیچوقت نبودند. حالا دو سالی می شد که به طرز وحشتناکی به این پی برده بود که آدم های دور و برش مثل یک انگل، مثل یک زالو دور و...
ادامه مطلب
ایران، ققنوس است. از خاکستر بر می خیزد! ایران، ققنوس است. از خاکستر بر میخیزد!«آواز ققنوس» منتشر شد!این کتاب نخستین رمان من، پس از تجربهی چاپ پنج مجموعهداستان است. ادبیات برای من امکان تجربهی فضاهای متفاوت و فرمهای تازه است. سعی کردم پس از تجربهی چاپ پنج مجموعهداستان، خودم را در قالب رمان هم محک بزنم. امیدوارم که «آواز ققنوس» در نظر مخاطبان اثر موفقی باشد و نظر خوانندگان را به خود جلب کند.رمان «آواز ققنوس» زندگی یک استاد دانشگاه به نام «بهزاد کامر...
ادامه مطلب
ایران، ققنوس است. از خاکستر بر می خیزد! نویسنده: بابک ابراهیم پور* تقدیم به سجاد نیرومند، برای رنج های مشترکمان.. احمد گفت: ((هزار بار بهت گفتم. برو پیش این دعانویسه؛ کارتو راه میندازه.))بهزاد جواب داد: ((باز این مزخرفات رو تحویل من نده. مثلا تو رفتی، زندگیت از این رو به اون رو شد؟!))- نه حالا در این حد. ولی خب کاملا حس می کنم اون نحسی ای که رو زندگیم افتاده بود، از بین رفته یا حداقل کمرنگ تر شده. دیگه اونقدر پشت سر هم اتفاق بد برام نمیفته. تو نحسی افتاده...
ادامه مطلب
ایران، ققنوس است. از خاکستر بر می خیزد! نویسنده: بابک ابراهیم پور آقای ژ هنگامی که به تخت خواب رفت، پیش از آن که چشمانش را ببندد، کابوسِ بیداری هر شبه اش را مرور کرد. به این فکر کرد که از زمان بازنشستگی اش از اداره که حالا دو سال از آن می گذرد، چقدر به طرز وحشتناکی تنها و فراموش شده. آدم های دور و برش درست بعد از بازنشستگی اش، ناگهان غیبشان زد. جوری گم و گور شدند، انگار که هیچوقت نبودند. حالا دو سالی می شد که به طرز وحشتناکی به این پی برده بود که آدم های ...
ادامه مطلب
در سال ۱۸۸۶ "آریناری موری" تعلیمات عمومی را در ژاپن بازسازی می کند: تعلیمات ابتدایی می بایستی بر پایه ایدئولوژی نظامی گری و ملی گرایی استوار شود، وفاداری به دولت و اطاعت از ارزش های سنتی را در کودک تق...
ادامه مطلب
ساعت 5:19 دقیقه صبحه. کم کم داره سپیده میزنه و من دارم تو این قبرستون می نویسم. آره، بلگفا شبیه قبرستون شده. تابستونه. تابستون برای معلم ها یعنی سه ماه تعطیلی. معمولا هم در شروع تعطیلات آدم تصمیم می گ...
ادامه مطلب
نویسنده: بابک ابراهیم پور داستانی از من در سایت سایه ها...
ادامه مطلب
داستانی به قلم بابک ابراهیم پور در سایت چوک: "با من سقوط کن مصدق"...
ادامه مطلب
نويسنده: بابک ابراهيم پور *به زنان سرزمینم. دود سیگار تمام خانه را کدر می کرد. زن همچنان که هق هقِ گریه و سرفه اش تلفیق میشد با صدای گرفته داد زد: ((خیلی نامردی، خیلی پستی!))- خفه شو هرزه. آدمت می کنم. یا آدم میشی یا میکشمت... حالا انقدر پر رو میشی که دیگه به حرفم گوش نمیدی؟ آزادت گذاشتم هرجا دلت بخواد میری، چشم و گوشت وا شده... با مردا ی هیز و جلف دم خور میشی. فکر کردی من سیب زمینی ام؟... (برای چ...
ادامه مطلب
يک روز کسی می آید که دستانش بوی بهار می دهد یک روز کسی می شتابد و دوده های شب را از وجودم می زداید می دانم طلوع قشنگت را روزی از درون خورشید پرواز می کنی و قلبم را به تشعشعات عشق ات آینه وار به نور صیقل می دهی روزی ظهور می کنی ناگهان و من تمام تلخی های سینه ام را به روی شب قی می کنم روزی که از لبانت رز می شکوفد چه زیبا می شود که بهشتی برین خواهیم ساخت مریم من عیسی یت یقین دارد روزی پیامبر گونه نازل می شوی و هیچ یهودایی توان تصلیب مرا نخواهد داشت مریم من وقتی می آیی که قلبم به صور اسرافیل آن فرشته ی نحس شاید نیشخند می زند که من آخرت خویش را به عشقت می سپارم یق...
ادامه مطلب
1: من بابکم اژدهایی که از دهان زخمی اش کلام ساطع می شود خرمدینان را جمع می کنم با پرچم سرخ و کلام معجزه ای می شود به نابودی تباهی در شب دیو کشان قلم ها برنده ترین اند من اژدهای تاریکی ام پیامبر عصیانگر عصر سقوط! ####### 2: پاییز می رسد اما تو تابستانی در گرمای دستانت داری که وجودم را به سرمای کشنده مقاوم می کند! ####### 3: یک روز کسی می آید که دستانش بوی بهار می دهد! ####### 4: قلم کم می آورد در ثنای تو از کدامین کتاب مقدس برخاسته ای بانو؟ بابک ابراهیم پور...
ادامه مطلب
به قلم: بابک ابراهیم پور آواز گوسفندها، مجموعه داستانی متنوع در ساختار و محتوا است. سبک نوشتاری و فرمی اکثر داستان ها با هم متفاوت است و این تنوع برای خواننده جذاب و گیراست. کتاب علیرغم حجم تقریبا کمی که دارد مفاهیم جدی و مهم زندگی همچون عشق، از خود گذشتگی، بیداد، آزادی، استبداد و ... را مطرح می سازد و خواننده را وادار می کند که به تعمق و تفکر بپردازد و سرسری از کنار حوادث داستان رد نشود. نگاهی به چند داستان از این مجموعه داشته باشیم: در "انگار یه چیزی کمه" که توسط زاویه دید اول شخص روایت می شود، کاملا به دور از شعار و کلیشه و به صورت جدی فقدان عشقی عمیق را ...
ادامه مطلب
ماهنامه ادبیات داستانی چوک اولین ماهنامه الکترونیک (پیدیاف) ادبیات داستانی ایران است که به سردبیری مهدی رضایی، اولین شماره آن در شهریور سال 89 منتشر شد و همچنان ادامه دارد. این ماهنامه هر ماه برای 100.000 نفر فارسی زبان در سراسر دنیا ارسال میشود. کانون فرهنگی چوک، متعلق به هیچ سازمان و نهاد خاصی نیست و برخاسته از همت عدهای جوان دوستدار ادبیات است که قصد دارند در جهت ارتقای فرهنگ و ادبیات ایرانی در حوزه داستان تلاش کنند. نشر این ماهنامه به هر نحوی، چاپی، سیدی، ایمیل و... حسن نیت شما به ما تلقی میشود. مقاله هندسه داستان سیر تحول نثر پارسی داس...
ادامه مطلب
18 مرداد 1395 به همراه چند نفر از بچه هاي دانشگاه براي شرکت در جشنواره سراسري علمي-ادبي-هنري به تبريز رفتيم. من در رشته ي داستان کوتاه شرکت کرده بودم. 17 نفر از نويسندگان منتخب کشور در تبريز حاضر بودند. متاسفانه من عليرغم اميد زيادي که داشتم جزو سه نفر اصلي انتخاب نشدم و رتبه ي پنجم رو کسب کردم. اما جدا از تمام اين چيزها؛ خوبي اين جشنواره ها اين است که با فضا ها و آدم هاي جديد آشنا مي شويم و تجربه مي کنيم. وحيد آقاکرمي يکي از داور هاي ما بود که مي دانم هيچوقت نامش از ذهنم پاک نخواهد شد. چيز هاي زيادي از اين نويسنده ي جوان آموختم و حسرت خوردم که اي کاش بيشتر زما...
ادامه مطلب