حقیقتا عین یک جغد شده ام. هوای گرم و شرجی چالوس اینطوری ام کرده. صبح ساعت هشت می خوابم تا پنج بعد از ظهر. شب ها بیدار می مانم و فیلم و سریال می بینم. در تابستان چند سریال دیدم. "گیم آف ترونز" بسیار عالی بود و پا به پایش جلو رفتم. بعد "چرنوبیل" را دیدم که حقیقت تلخ حکومت کمونیستی روسیه را بیان می کرد، آن ترس و خفقانی که پلیس کا گ ب ایجاد می کرد. حالا هم دارم سریال طولانی واکینگ دد را می بینم. 9 فصل دارد و سال بعد فصل آخرش منتشر می شود. یک جور هایی هم ژانر وحشت است و هم جنایی. در آن سریال کره ی زمین، دولت ها و ارتش ها بالکل نابود شده اند. زمین خالی از سکنه شده. تمام مردم زامبی و هیولا شده اند. ویروسی شیوع می شود و همه تبدیل به زامبی می شوند. فقط چند آدم زنده باقی می مانند تا بقا را ادامه دهند. و جالبتر آنکه همین معدود آدم ها می افتند به جان هم و یکدیگر را تکه پاره می کنند. خوب ذات بشر را نشان می دهد این سریال.
سریال هیولای مهران مدیری را هم فعلا نصفه و نیمه دیدم. عادت دارم وقتی کل سریال منتشر شد بروم سراغش. همیشه اینطور بوده.
کتاب هم می خوانم. کم و بیش.
این روزها دارم روی کتاب جدیدم کار می کنم. پیش بینی می کنم استقبال خیلی خوبی از این کتاب شود. حداقل اینطور با خودم فکر می کنم تا انگیزه پیدا کنم برای نوشتنش. موضوع بکر و تازه ای است و نوشتنش حداقل تا یک سال زمان می برد. و فکر می کنم تا تابستان سال دیگر بتوانم تمامش کنم. بشر اینگونه است دیگر. می دانم. می دانم این غرقه شدن در کتاب و ادبیات هیچ سود مادی ای برایم ندارد. اما انسان بالاخره باید به چیزی چنگ بیندازد تا بتواند ادامه دهد. یکی می رود ورزش می کند، یکی عشق ماشین دارد و یکی هم عاشق این است که صبح تا شب در خیابان دختر بازی کند. من هم عاشق کتاب خواندن و نوشتنم. چه کنم. بالاخره یک جوری باید این زندگی را گذراند...
آمدم تا برایتان بنویسم. برای شما که نمی دانم چه کسی هستید و آیا اصلا هستید یا نه. نمی دانم...
تا زود، بدرود.
بابک ابراهیم پور
ققنوس...
ما را در سایت ققنوس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: جمعه 17 آبان 1398 ساعت: 12:06